۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

ز پی تو دویده ام -از کتاب دل انگاره های تنهایی-


خسته بودم
می خواستم غرق شوم
در شب چشمانت
ایستادم
و زمان کوچ کرد
و ذهنم پرهایش جوانه زد
تارهای گلویم را
آفتاب تشنه ی کویر سوزاند
و آوای درود در دلم پژمرد
و تو رفتی و نشانت نمی دانستم
درود را نوشتم برای ات
به نسیم سپردم
که نشانت می دانست
و چه شادم کردی
از دشت قاصدک ها گذر کردی
قاصدک آمد
عطر پیکرت داشت
مست بود و می چرخید
فهمیدم که می آیی
ای دوست!
درود و سپاس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس