۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

آبی دریا -از کتاب دل انگاره های تنهایی-


من تو را در آبی دریا
من تو را با ستاره ها
زمزمه کرده ام
من نامت هر چه که هست
هر چه که بود
ترانه کرده ام
ویادت را فراموش کرده ام
چرا که تو
همیشه زنده ای
در دلم در گذر ذهنم
چون سایه ام
بی رد پا
دلم می شکند گر خاطره گردی
آن لحظه که تو را دیدم
ایستادم
که مرا تابی ،توانی
بر رفتن نبود
و کجا را
وکدامین لحظه را
ناب تر
می توانستم یافت
و چه آرزوهایی
که بافته بودم
به دم باران
وچه شمعی افروختم
در باد
و هر چه شبنم بود
نذر گل ها کردم
شایدم
مرا پنداری
تافته ای زدگر بافته رنگ
رنگ من دل بود
و زبانم هم سرخ
آنچه قلمم بر این صفحه نگاشت
همه تصویر تو بود
عطر آن پیراهن
آغشته ی گیسوی تو بود
من اگر شهریارت بودم
دل من بستر اندوه تو بود
چای من سرد شده
می دانم
چون لبم درهوس
آن لب شکرشکنت هست که بود
تو همه آوینم
خرده نان مهرت
همه روز همه شب
بر لب پنجره
می افشاندی
وببین
این گنجشک
پشت پنجره ات
در این زمهریر یخ تاب زمین
می لرزد
به تمنای رخت
و در این تنهایی تو
پشت این پنجره ات
می میرد
باز کن پنجره را
نرم وآهسته
می آیم بی ترک خوردن آن
و فقط می خواهم
تن خود به افسون نگاهت
آکنده ز تماشای تو
لبریز شوم
و تو می دانی
که تو را منتظرم
همچو آن کودکی ام
چشم به راه
نوروز
کاش باورت بود
دوستت دارم
دوستت هستم
به یاس نازم
به مهرآجین آفتابم
به نگارم
به تو
شاید
بودنت را
ماندنت را
و مهربانی
آن لب های شیرینت را
دریغم نداری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس