۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

دلم تنگ است -از کتاب: دل انگاره های تنهایی-










و ذهنم تیر  کشید
از خاطره آن روز سرد زمستان
ساعت چهار بار نواخت
و انگشتان خاکستری ات
تمام جوهر عشق با خود برد
دلم تنگ است
و آرزوی دیدنت
و بی قراری ام
به تنهایی پیوند خورد
کاش می دیدمت
کاش می توانستم
از لابه لای عطر موهایت
ترانه آوایت را
نوش کنم
کاش می توانستم
بپیچم این بازوان را بر پیکرت سخت
کاش می توانستم بود
دامگه گناه ترا
کاش مرا سهمی از شراره های نگاهت بود
با که بگویم
واژه های تب زده از رویای ترا
و تمنای گردش در نسیم گیسویت
و صدای ماندنی
از ورای سرد سیاه خاک بشنو مرا

ای یادگار عصمت زن
ای بلندای تو سوگندم
ترا من همیشه عاشقم
لبانت را می بوسم
شاه پری غمگین
ای زیبای ماندنی
ای آسمان آبی
همیشه از باران واژه های تو
دلم دوباره جوانه می کند







به یاد تو فروغ جاودانه ام
دلداده ات:شهریار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس