همیشه ام هراسیده ام
در همهمه ها
در این تاریک، تاریک
همنام شوم، همرنگ شوم
و واژه هایت
و امضای ترا پای عکس
هر قاب ببینم
تنم می لرزد
و چه سرمایی
خانه بر دلم کشیده رخت
کاش آن قدرسیراب بودم
که بتوانم
دانه دانه باران ترا
ای مهربان تقسیم کنم
پایین تر بیا
بیشترم ببار
ای ابر
ای باران
بیشترم بتاب
ای نور
ای خورشید
و نشانه ای
تاپیدا کنم ترا
ای ماه
لحظه ای بایست
پاهایم خسته
دلم شکسته
و بغضم تنیده درگلو
نام تو می کشم
بر شانه های فرو افتاده ام
برایم نشانه ای بگذار
تا باغچه ی دلم
از تو نباشد خالی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس