۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

می وزد باد -از کتاب: دل انگاره های تنهایی-


می نویسم از ترس فراموش شدن
نبری از یادم
که بگویم هستم
وگرم خسته وزار
باکی نیست
تو نبر از یادم
باز می رسد ایام بهار
باز می روید
از اندیشه خیال
باز می بارد باران
و دلم را می دهم دست نسیم
تا به دستت برساند باد
چه کنم
این زمستان سرد است
و قفس سینه
بر این دل تنگ است
تو بخوان نامم را
و ببخش گرما را
من به لبخند تو
دل باخته ام
مهربان باش کمی
دست تو
پر شده از مسیحای دمت
بگذار چشم ببازم در تو
دست من چشم شود
و بخواند بریل تن تو
بفرست آن شکرین لبخندت
تا بجای دل خود
قاب کنم
کمی نزدیک بیا
بگذار لحظه ای هم که شده
چشم من آیینه گرداند
رخ زیبای تو را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس