۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

تبار خاکی -از کتاب: دل انگاره های تنهایی-


ناز چشم مهربونم
تبار خاکی ات
هرگز دلت
از آبی زلال آبی دریا تهی نساخته
و دستانت چه رستن گاهی است
غنچه های سرخ را
جوانه گان سبز را
وخورشید چشمانت
آنگاه که از پشت شب
بلند مژه گانت رستخیز آفتاب را به تماشا نشسته
گیتی را بی تاب
آذین بندی مهر و شادمانی و زنده می کند
ای نامت همه آوین و مهر
ای رخت مهتاب
گیسوانت همه آوای دلکش چنگ
لبانت همه سرخ شقایق و گل
پیکرت باغ یاس و اقاقی
بگذار نامت در دفتر یادمانه هایم
شمیم تو بیافشاند
که تر شود چشمانم از لبخند
و لبانم از واژه های ترنم مهر
و دستانم پر از یادگارهای دوستی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس