مثل صخره
ایستاده بود
بی معنا
کسی تاب می خورد
باد
نفس ها شمردن بلد بودند
ترس خاکستری
لب هایش چه داغ بود
مزه ویسکی با عسل
مست
چشمانش پر گناه
انسان
دستانش پر جوانه بود
گلدان
ذهنش پر مخمر
شراب بیست بیش ساله بود
نسیم
وزید تا عریان بماند
تنهایی ام
روشن تر از خورشید
بید لرزید
تمام شب مرا دزدید
با اولین بهمن
لای پتو پیچید
دود
انگار با زایش
پروانه زاده بود
گل
واژه های سربی داغ
گلوله بود
من سیبل
دریا بود
من ماهی
جز تشنه تر شدن
غرق
توانم نمانده بود
داغ بود تابستان
لبش
من خزان
بیهوده می دویدم
هرگز
چاره ام نبود
شهریار آهنگ
16/2010/July
ایستاده بود
بی معنا
کسی تاب می خورد
باد
نفس ها شمردن بلد بودند
ترس خاکستری
لب هایش چه داغ بود
مزه ویسکی با عسل
مست
چشمانش پر گناه
انسان
دستانش پر جوانه بود
گلدان
ذهنش پر مخمر
شراب بیست بیش ساله بود
نسیم
وزید تا عریان بماند
تنهایی ام
روشن تر از خورشید
بید لرزید
تمام شب مرا دزدید
با اولین بهمن
لای پتو پیچید
دود
انگار با زایش
پروانه زاده بود
گل
واژه های سربی داغ
گلوله بود
من سیبل
دریا بود
من ماهی
جز تشنه تر شدن
غرق
توانم نمانده بود
داغ بود تابستان
لبش
من خزان
بیهوده می دویدم
هرگز
چاره ام نبود
شهریار آهنگ
16/2010/July
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس