۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

مال تو

مثل صخره
ایستاده بود
بی معنا
کسی تاب می خورد
باد
نفس ها شمردن بلد بودند
ترس خاکستری
لب هایش چه داغ بود
مزه ویسکی با عسل
مست
چشمانش پر گناه
انسان
دستانش پر جوانه بود
گلدان
ذهنش پر مخمر
شراب بیست بیش ساله بود
نسیم
وزید تا عریان بماند
تنهایی ام
روشن تر از خورشید
بید لرزید
تمام شب مرا دزدید
با اولین بهمن
لای پتو پیچید
دود
انگار با زایش
پروانه زاده بود
گل
واژه های سربی داغ
گلوله بود
من سیبل
دریا بود
من ماهی
جز تشنه تر شدن
غرق
توانم نمانده بود
داغ بود تابستان
لبش
من خزان
بیهوده می دویدم
هرگز
چاره ام نبود




شهریار آهنگ


16/2010/July

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس