نمی دانم چیست
دلم شکست
زنی در چهارخانه ذهنم
پرشد
با دامنی کوتاه
همه پندارم
به غریزه سپرد و رفت
گیسوانش شب بود
با رخی آفتابی
دریای چشمش پر موج
لبانش باغی از غنچه ی سرخ
دو پستان
ز خود آویخته بود
انگار انار
و دو لنبر
که زلذت سنگین شده بود
و به هر گام
سخت می لرزید
دستانم ز تمنا فشردن
پر شد
روسپی ، تمام حماقت زندگی
در همخوابگی اش
تصویر کرد
خندید
انسان شریف
تن فروشی نه
خودفروشی می کرد
فاحشه
لذتش
هیچ رنگ نداشت
لذتی می بخشید
کز آن آزرم نداشت
و می دانست
بدن بی معناست
و بین سکس ، عشق
خطی از فاصله است
چه فرقی دارد
با چه کسی خوابیدی؟
تملک عشق نیست
و اگر خوردی سیب
چه کسی گفت
دگر دوست نداری انجیر؟
هر صبح
که از پنجره ام می نگرم
کفتری هست
که پی شهوت خود
می گردد
و به هرماچه ی کفتر
بفرما می زد
و می داند
سکس
جنسی از ماده و نر
می خواهد
و عشق
فقط ،به احساس به اندیشه
انسان وابسته است
چه کسی ، بدن ها را تقدیس کرد
و پندار را خرد را خواند پلید
وسگی که وفا داشت ز نامش
از اشک تر می شد
هر شب با سگی نو خوابید
و اسب نجیب
هر روز می داد سواری
به سوار جدید
واژه ها را
صفت را
می سازیم
که از خر کردن هم
بهره بریم
چی کسی دیوار کشید
بین نگاه من وتو
و اگر هر شب مان
لذت حکایت تازه و تر داشت
چه پر از خاطره بودیم
امروز
و می دانستیم
انسان ، انسان است
و دوست داشتن
نسبت خویشاوندی نیست
و هر روز ز سرشاری
به هم می گفتیم سلام
تن مان طعمه خاک می شود
آخر یک روز
و اندیشه مان است
و عشق
و مهری که به هم می ورزیم
می ماند
نه آنکه به پردیس
همه مشغولند
بی هیچ واهمه ای
و خدا عاشق آن است
که برد ما را به بهشت
پس مرگ
و چه می شد که اگر
بی هیچ قاضی و دفتر
می ساختیم بهشت
و به خدا می گفتیم
دمت گرم
ولی
ما خود داریم
فکر کن
آدم
هرگزش سیب نخورد
چراغ قرمز شد
و اتوموبیل ها همه آرام شدند
چون عروسک هایی
که نخی آنها را بسته
و چراغ فخر فروخت
بنده هایش همه فرمان بردند
چون الاغی که به مهمیز و لگام
عشق بی پایانی داشت
شهریار آهنگ
23.04.2010
دلم شکست
زنی در چهارخانه ذهنم
پرشد
با دامنی کوتاه
همه پندارم
به غریزه سپرد و رفت
گیسوانش شب بود
با رخی آفتابی
دریای چشمش پر موج
لبانش باغی از غنچه ی سرخ
دو پستان
ز خود آویخته بود
انگار انار
و دو لنبر
که زلذت سنگین شده بود
و به هر گام
سخت می لرزید
دستانم ز تمنا فشردن
پر شد
روسپی ، تمام حماقت زندگی
در همخوابگی اش
تصویر کرد
خندید
انسان شریف
تن فروشی نه
خودفروشی می کرد
فاحشه
لذتش
هیچ رنگ نداشت
لذتی می بخشید
کز آن آزرم نداشت
و می دانست
بدن بی معناست
و بین سکس ، عشق
خطی از فاصله است
چه فرقی دارد
با چه کسی خوابیدی؟
تملک عشق نیست
و اگر خوردی سیب
چه کسی گفت
دگر دوست نداری انجیر؟
هر صبح
که از پنجره ام می نگرم
کفتری هست
که پی شهوت خود
می گردد
و به هرماچه ی کفتر
بفرما می زد
و می داند
سکس
جنسی از ماده و نر
می خواهد
و عشق
فقط ،به احساس به اندیشه
انسان وابسته است
چه کسی ، بدن ها را تقدیس کرد
و پندار را خرد را خواند پلید
وسگی که وفا داشت ز نامش
از اشک تر می شد
هر شب با سگی نو خوابید
و اسب نجیب
هر روز می داد سواری
به سوار جدید
واژه ها را
صفت را
می سازیم
که از خر کردن هم
بهره بریم
چی کسی دیوار کشید
بین نگاه من وتو
و اگر هر شب مان
لذت حکایت تازه و تر داشت
چه پر از خاطره بودیم
امروز
و می دانستیم
انسان ، انسان است
و دوست داشتن
نسبت خویشاوندی نیست
و هر روز ز سرشاری
به هم می گفتیم سلام
تن مان طعمه خاک می شود
آخر یک روز
و اندیشه مان است
و عشق
و مهری که به هم می ورزیم
می ماند
نه آنکه به پردیس
همه مشغولند
بی هیچ واهمه ای
و خدا عاشق آن است
که برد ما را به بهشت
پس مرگ
و چه می شد که اگر
بی هیچ قاضی و دفتر
می ساختیم بهشت
و به خدا می گفتیم
دمت گرم
ولی
ما خود داریم
فکر کن
آدم
هرگزش سیب نخورد
چراغ قرمز شد
و اتوموبیل ها همه آرام شدند
چون عروسک هایی
که نخی آنها را بسته
و چراغ فخر فروخت
بنده هایش همه فرمان بردند
چون الاغی که به مهمیز و لگام
عشق بی پایانی داشت
شهریار آهنگ
23.04.2010
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس