قاصدکی در دو هجای واژه ام
نشست
تا ظهر تشنه بود
از دستانم پرید
بر لبان ترک خورده اش لبخند
سلام ماسید
قهوه ام را شیر دادم
دلم لالایی می خواست
بغض واژه هایم را
کاغذی شکست
آشفتگی و سیل
همه را به صف کردم
اشک هجمه بردش به گلو
بغض به چشم
دلم تنگ شد ،شب بود
در بسترم تنهایی غنوده بود
نوروز پا گلی می رسید
و ذوق های بی پروای کودکی
لباس هایی که چشم می گذاشتند
وقت سال تحویل
در اتاقت غافلگیر نه
ولی پیدا می شدی
بهار بوی قفسه می داد
مثل لباس های نو
از زیرزمین
چون گل یکباره سبز می شد
از آسمان چون خورشید
از پشت ابر
برف باران می شد همین
سرما گرمتر
به جاده نگاه می کنم
به افق باری
پرسپکتیو می شود
به زندگی نگاه می کنم
تمام می شود
نمی آیی؟
شهریار آهنگ
14.03.2010
لختی مانده از شب
پگاه پشت در مانده بود
که آهنگ شد
نشست
تا ظهر تشنه بود
از دستانم پرید
بر لبان ترک خورده اش لبخند
سلام ماسید
قهوه ام را شیر دادم
دلم لالایی می خواست
بغض واژه هایم را
کاغذی شکست
آشفتگی و سیل
همه را به صف کردم
اشک هجمه بردش به گلو
بغض به چشم
دلم تنگ شد ،شب بود
در بسترم تنهایی غنوده بود
نوروز پا گلی می رسید
و ذوق های بی پروای کودکی
لباس هایی که چشم می گذاشتند
وقت سال تحویل
در اتاقت غافلگیر نه
ولی پیدا می شدی
بهار بوی قفسه می داد
مثل لباس های نو
از زیرزمین
چون گل یکباره سبز می شد
از آسمان چون خورشید
از پشت ابر
برف باران می شد همین
سرما گرمتر
به جاده نگاه می کنم
به افق باری
پرسپکتیو می شود
به زندگی نگاه می کنم
تمام می شود
نمی آیی؟
شهریار آهنگ
14.03.2010
لختی مانده از شب
پگاه پشت در مانده بود
که آهنگ شد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس