دیر است
چشم
دوخته ام بر کاغذ
ترا در ضجه های باران
شسته ام دیروز
حکایت من
افسانه های زنده ی خاک خورده را ماند
فردا که مردم
شاید بخوانیش
این لحظه های کشدار ، آلوده
روسپی خانه ی ذهنم
همیشه مشتری دارد
بگذار بیاسایم دمی
مگس های سمج ابتذال
خوب می دانند
آغاز ، تولد نبود
شمارش معکوس
رفتن بود
چه مسخره است
گلی که کنده بودمش
در گلدان پر آب خشکید
و زمان بی برگشت
مرتب شد تکرار
من عاشق دو مثلثی بودم
که به حالت دو زاویه و ضلع بین
به تساوی می رسیدند
آن روز های گس خرمالو
نمی دانستم
تساوی
احمقانه ترین چیزی است
که نیست
مرا با ساختن قوانین شان
فریفتند
نمی دانم ، نیست
تحقیقی که رابطه شعر
با سکس
با هورمون های تناسلی
معلوم کند
باید روانپزشکی بیابم
اسپرم هایم خواهد شمرد
بر سرگذشتم می کند تقسیم
و ابتذال واژه هایم
می سنجد
مرا لخت می کند
می گوید : خم شو
با دست کشی بیضه هایم
وزن می کند
همه چیزم می خواهد
دید بزند
تمام زوایای تاریک مانده را
تا شعرم را داوری کند
مرا در
گرد و خاک معلومات
کاغذیش
جستجو خواهد کرد
و حقارتش را در زیر ضربه های چکشی
پنهان
اگر بر زانویم زد
سیلی بر گوشش خواهم نواخت
و خواهمش پرسید
آری ، تو چی؟
درد را ادراک می کنی؟
قطار در تونلی خزید
بی هیچ رد پا
مسافرانش را
در اعتمادی ابدی
با خود برد
سنگ هایی هست
که هرگز وا نمی شود
در نیمه پایینی
آبشارها رو به بالا
می ریزند
اما نسل قورباغه ها
هست رو به زوال
غصه نخور
دیوانگی
چون ایدز مسری نیست
27.03.2010
07.01.2569
07.01.3748
07.01.7032
شهریار آهنگ
07.01.2569
07.01.3748
07.01.7032
شهریار آهنگ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس