۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

خیزران

برف می آید
دلم یخسار می شود
باران می بارد
چشمم نمناک می شود
بیابان رفته ام
رویاها سراب می شود
دلم می دود لبش تشنه
ساحل پر موج شور آب می شود
به کوه می روم
حسرت پرواز سر باز می شود
به دشت می روم
داغ شقایقی تازه می شود
خانه چهار دیواری و سقف
سهم من از آزادی می شود
همین
می سپارم به زندانش
لخت تن می شود
روحم را پیکرم را
تنها تنهایی همخوابه می شود
خانه ام که می آیی
عریان بیا چو تنهایی
با نقاب با جامه
خیابان جای دیدار می شود
دروغ می گوییم
هر چه در آستین مار می شود
بساط می کنیم
دلم برایت تنگ
بگو که دیدارت
کجا نصیب می شود؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس