۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

کلاغ واژه ها

از دفترغنچه های سرخ شهریار آهنگ

در آن روزی که می میرد غروب
و انسان می شود مصلوب
جهان می رود به کام پوچ انگاره های بت پرست
که در کار تدفین سیب و انار
می کنند برپای
جشن های زرد
از برگ های وهم سبز
به بانگ هجوآلود
هی هیِ طبل آلای پست نامردان اهریمن پرست
هدیه بر نو عروسان صورتک باز حمیق آیینه پرست
سالخورده باکره گان خِرَد
و در این هزل اندود
بازار رقاصان عفریته پرست
خِرَد بر گناه خودفروشی می شود ساران سنگ
در آن روزی که می میرد غروب
و انسان می شود مصلوب
عشق را رستنی دیگر نباید جست
و محبت
می شود گاه آورد مرداب فساد
و شقاوت بی کران دریا
ز بهر ناخدا فرمانروایان بی بدیل قایقان زنگ خوردِ تودگان رامِ رامِ خالی از توده
و آزادی
مقدس واژه ی گلکون سبز انگاره ی کلکِ نگارآرای هستی
می شود در بند
دست و پای در زنجیر ریارویان
به دریوزه گری بر خانه های بی صفت مردان دریوزه
و زنانی که بر گردن جهل آذین بندند
کودکانش جوابش می دهند با سنگ
و پیرانش برانندش زآبادساران ویران پِی
و درختان وهم سبزآلود را نیز
فکنده به خاک سرد آهن های دل های سربی بر پندار ره بسته
و درختانی که ایستاده می مردند
می شود بغض گلویم
در سینه می کشد فریاد
آه از این بی داد جان فرسای
کآنان خداوندگاران اهورایند
و ما بنده گان عاصی شیطان
در آن روزی که می میرد غروب
و انسان می شود مصلوب!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس