هجای چشمانت
نبض زندگی که در پوستت می دود
و گره ای که بر زلفت سایه انداخته
و واژه هایی که سرشار بود
از حسی غریبه یک انسان
و غربتی که چه آشناست
و پنجره ای که ترا یافتم
عریان
به تماشایت نشستم
واژه هایت از تن بدر آوردی
چگونه گذشتن توانم بود
قبل از اینکه سیر دیده باشمت
می دانم کوتاه است
زیستن
و پیش از سیر شدن
داس بر پیکرم فرو می آید
ولی من سهم خود می جویم
و نمی توانم
به یک انسان
که آکنده از حس اندوه ولذت
انسان بودن است
نگویم
سلام
ای جاودان اندیشه
سرگشته گمگشته همراه
آغشته اندامت
از سوگ و حسرت
آرزو و زیستن
فرصتم بودی
بگویم دوستت دارم
می دانی ، تشنه ی مهرم
چون چاهی بی پایان
و جریان نمناکش
از این حنجره ی کویری
اوج کامکاری می برد با خود
مرا ، فانوس لازم نیست
پرتو مهر آدم ها
خود ، خواهد درخشید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دیدگاه ها و اندیشه خود را درباره نوشتار برای نویسنده وبلاگ و دیگر بازدیدکنندگان بنوبسید.
با سپاس